تبليغاتX
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست...!!

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست...!!

((و چه خزانی..!!))

رسم زمون س يكي ميره به جاش يكي ديگه مي ياد

با اينكه دلگيره ولي بايد قبول كنيم چون چاره اي نداري

رفتم به ديد نش  مثل هميشه   سنگ تموم گذاشتي

هر چي از قشنگي و زيباييش بگم كم گفتم

بوي عطرت همه جا رو پر كرده بود

منم مست مست پا كه روي سبزه ها ميذاشتم انگار تو هوا قدم ميذاشتم پرواز ميكردم دستام رو به دو طرف باز كرده بودم چشامو بسته بودم نيازي بهشون نداشتم

ميچر خيدم و ميچرخيدم

با شنيد ن بوي اطلسي ها مريم ناز سوسن  نرگس

با شنيد ن صداي پر زدن بلبلها  قناريها صداي جيرجيركها

پروانه ها دورو بر گلها 

گرمي خورشيد رو صورتم

هاي و هوي باد لاي موهام

همه داشتن نشونت ميدادن ............

 

...............

 

من ديدمت

قسم به صداي شرشر آب

قسم به سرخوشي مرغ عشق

 كه ديدمت    

 اينبار

لاي اون سنبلاي زرد

لاي اون بوته ي گل سرخ

روي اون كوه بلند

زير اون سرو

پاي اون كاج بلند

توي اون آب زلال

تو سخاوت سايه بيد

تو مستي چشاي آهو

تو رو تو تبلور شبنم روي گلبرگ گل ياس ديدم

فهميدم كه عشق يعني تو

و عاشقي فقط لايق تو وبس

عاشق عشق شدم

تو رو فرياد زدم

                                  خدا جون دوست دارم

 

                                              دوست دارم  ......

 

خدا جون...دوست دارم...

 

 بوتیمار 

   
+ نوشته شده در  جمعه 1385/01/25ساعت 0:23  توسط دو تا مست..  | 

درون سينه ام صد آرزو مرد

گل صد آرزو  نشكفته پژمرد  

دلم بي روي او درياي خون است

همين دريا مرا در خود فرو برد..........

 

بوتيمار

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/17ساعت 0:26  توسط دو تا مست..  | 

مينديش كه ميتواني عشق را هدايت كني 

 زيرا اگر عشق تو را ارزشمند بيابد

هدايتت خواهد كرد!!!!!!!!!!!!

بوتیمار

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/17ساعت 0:21  توسط دو تا مست..  | 

 

من امشب با كوله باري بسته

ميروم از شهر شما

آخر در اين شهر كسي نشد يار دلم

كسي نشد باران ببارد بر دلم

هيچ كس قصه هايم را خريداري نكرد

هيچ كس قهرمان قصه هايم را باور نكرد

هيچ كس هم زباني با من نكرد

در پي ليلي شكستم از دو پا

هيچ كس عشق و جنونم را باور نكرد

اي خدا اين خلائق را چه شد ؟

كه در اين مرداب شدند

عاشقان عشق و پاكي را چه شد؟

كه زندگي را در هواي نفس ميبينند و در خواب شدند

آن همه عشق و وفا

آن همه لطف و صفا

با كدامين حيله ي شيطان برفت؟

دياري كه در آن عشق نباشد

زندگاني باطل است گر

هواي عشق باشد طاهر است

 من امشب با كوله باري بسته

ميروم از شهر شما

تا بيابم دياري پاك و پر از عشق و صفا

ميروم جايي كه عشق باشد بانگ حق

ميروم جايي كه باشد غير از اين

كه در آن عاشق و معشوق از هم گم نباشد

ميروم جايي كه عشق و هوس با هم نباشد

تا كه آدم و حوا از بهشت بيرون نباشد

زندگي بوي وفا بوي صفا داشته باشد

درد اين بي كسي درمن نباشد

ميروم مجنون كه تا ليلي بيابم

جايي كه ليلي با من و تنها نباشم

ميروم جايي كه مرغ عشق

آواز عشق خواند

واز بي كسي تنها نباشد.....

امشب ميروم..

 

 ........................

 

بوتیمار

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/17ساعت 0:0  توسط دو تا مست..  | 

با سلام به دوستان عزيز من بوتيمار هستم

و با لطفي كه خزان عزيز به من دارن اين افتخار نصيبم شد كه گه گاهي

با نوشته هايه نه چندان قابلم در خدمتتون باشم

اميدوارم با نظرات ارزشمنده تون ما رو دلگرم وكمك كنين

يا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/16ساعت 23:50  توسط دو تا مست.. 

 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست .

 انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.

 پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و انسا نها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود.

 پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟!!...

 انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. .........

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است ...

 انسان ديگر نخنديد....

 انگار ته  خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني..

 پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد ....

 انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد ....

 آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟ !!!...

انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!! ..........

بال هایت را کجا گذاشتی ؟!!....

.................

+ نوشته شده در  شنبه 1385/01/05ساعت 0:24  توسط دو تا مست..  |