بازآ كه چون برگ خزانم رخ زرديست با ياد تو دم ساز دل من دم سرديست

به خدایی که در این نزدیکی ست
اول سلام خیلی خوش حالم که تو این فصل که تازه تازه داره خودشو نشون میده اینجا نوشتن رو شروع میکنم. میدونید پاییز وخونه نشینی فکر و..... خزان خانوم لطف کردن این جارو فعلا به بنده کرایه دادن ممنونم از صاحب خونه عزیز.
البته مسءولیت سنگینیه بعد از خزان و بوتیمار که از دوستای پر طرفدار و کسایی که همیشه نوشته هاشون قوی بوده نوشتن ولی امید وارم که فقط یه ذره جای خالی پر شده باشه و حیف بود که اینجا درشو تخته کنن. خلاصه که شماها هم منو اینجا یاری کنید که دوباره رونق بندازیم امیدوارم از بین این برگها بتونم راه رو پیدا کنم
واسه شروع از این شعر قشنگ که مخلوطی از اشعار شاعرای بزرگه و فکر کنم استاد شهریار این طوری زیبا کنار هم چیده و خودش هم یه مقاری پر و بال داده رو مینویسم البته این شعر ادامه داره از من گفتن واسه ادامش حتما یه سری اینطرفا بزنید جاهای خوبش مونده
برای تو:
ای که از کلک هنر، نقش دلانگیز خدایـی
حیف باشد مه من کایـن همه از مهر جدایی
گفته بودی جگــرم خون نکنی باز کجایی؟
"من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابـستن از آن به که ببنــدی و نپایی"
مدعی طعنه زند در غـم عشق تو زیـــادم
وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم
نغمه ی بلبل شیراز نرفـته است ز یـادم
"دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی؟"